من از خودم متنفر بودم

من از خودم متنفر بودم

اولین بار چگونه یاد گرفتم که از ظاهرم متنفر باشم؟

فقط یک کودک 5 ساله یودم و هیچ تفاوت بزرگی با هم سن و سال های خودم نداشتم. با دوستانم میدویدم، دوچرخه سواری و لی لی بازی می‌کردم و فعال بودم. البته قبل از به روز شدن گوشی های موبایل و بازی های ویدیویی. به خوبی با بچه ها کنار می آمدم و هیچ وقت برای کسی قلدربازی در نمی‌آوردم و نه دوستانم نه خودم مشکلی با چاقی من نداشتیم.

اما زمانی فهمیدم که چاق بودن میتونه برای من مشکل ایجاد کنه.

درآمد خانواده من زیاد نبود و من در خانه زندگی میکردم که پدر و مادرم از نظر مالی ناتوان بودند و ما تقریبا فقیر بودیم. تنگ دستی مطمنئنا در سلامت افراد تاثیرگذار هست و ناکافی بودن منابع غذایی به انسان فشار وارد می‌کند. اما از همان موقع که به یاد دارم مشکلی در سلامتی من وجود نداشت و نگرانی درباره  سلامت و بدن چاقم نداشتم تا زمانی که آن اتفاق رخ داد.

زمانی که خیلی بچه بودم تحت حمایت دولت از تحت پوشش والدینم خارج شدم.

 بیشتر خاطرات و تصوراتی که از آن دوران دارم آنقدر دردناک هستن که  بدون  اشک ریختن قادر به گفتنشون نیستم. اما باید بیانشان کنم  چون از آن زمان به بعد بود که رابطه ام با بدنم به کلی تغییر کرد و ترسم از چاقیم صورت گرفت. ترسی که صدمات زیادی بهم وارد کرد و تا به امروز هنوز هم در حال گره گشایی این  مشکل هستم.

زمانی که به خانه موقتی جدیدم رفتم، خودم را بین انواع رژیم ها و حساسیت ها نسبت به وزنم پیدا کردم. به نظر می آمد اینکه سلامت و تغذیه من تحت کنترل باشد ماموریتی بود که به خانواده جدیدم داده شده بود. در مورد "شاخص توده بدنی" چیزهایی فهمیدم و ملاقات های بی شماری با متخصصان تغذیه و وزن داشتم. آنها نمودار وزنی رو به من نشون می‌دادند و در مورد دارو و رژیم ها صحبت میکردیم  تنها زمانی که 5 سال داشتم.

این ها نظراتی نسبت به  ظاهر یک بچه 5 ساله چاق  بودند که من می‌شنیدم و قلبم می شکست:

_تو با بچه های دیگر خیلی متفاوتی

_وضعیت سلامت و وزن تو ترسناک است و باید تحت کنترل باشی

_اگر میخواهی سالم زندگی کنی باید وزنت رو کم کنی

_درباره کالری ها و رژیم غذایی ات وسواس داشته باش تا بتونی وزنت رو بیاری پایین

_تو نمیتونی خوراکی هایی رو که بقیه بچه می خورن بخوری

_توباید وزنت رو کم کنی تا بتونی به خونه خودت برگردی

_چاقی خیلی بده

پس فهمیدم که من مثل بقیه بچه ها نیستم و وزنم مسئله ای جدی بود که باید حل میشد. بدن من حرف گوش نکن بود  وباعث دردسر شده و  همه ی اینها نتیجه بی تفاوتی های من نسبت به وزنم بود. من باید مسئله وزنم  رو حل میکردم تا بتونم نجات پیدا کنم.

عکسی از خودم دارم که از پیش آن خانواده  به خانه خودم برگشته ام و وزنم کمتر شده بود و دراز و باریکتر به نظر می‌رسیدم.

اگر بخوام صادق باشم باید بگم که احساس می‌کردم فرد داخل عکس من نیستم و کس دیگری است.  احساس عجیبیه که به عکستون نگاه کنید اما نتونید خودتون رو توی اون تشخیص بدید.

وقتی به خانه  برگشتم دوباره فعال و بانشاط شدم. با والدینم زیاد  درمورد زمانی که درخانواده دیگری حمایت میشدم صحبت نمی‌کردیم و فکر می‌کنم همین به من فرصت داد تا حرف هایی رو که در مورد ظاهرم شنیده بودم رو فراموش کنم . هرنوع ورزشی رو انجام می‌دادم از  بیس‌بال، بسکتبال، رقص گرفته تا ورزش های رزمی. همه می‌دونستن که من کودکی هستم که دوست داشتم فعال و سر زنده باشم.

اما وقتی به دوران نوجوانی رسیدم، دوباره تبدیل به همان پسر بچه چاق میان هم سن هایم  شدم و این موضوع  باعث شد تا ترس هایی درباره  چاقی و وزن داشتم که دوباره به سراغم بیایند. حرف های قدیمی درباره چاقی  داشتند دوباره با کینه به سمت من می آمدند و احساساتی که زمانی در من خوابیده بودند، بیدار شدند  من رو از پا در آوردند.

احساس بدی که نسبت به ظاهرم داشتم باعث شد تا به تمام ورزش ها بد و بیراه بگم. سال هااز آینه ها و بازتابشان دوری میکردم. دچار اخلال غذایی شده بودم و آرزو میکردم که ای کاش وجود نداشتم. لباس های گشاد میپوشیدم تا چربی هایم را پنهان کنم و مردم من را فراموش کنند

اگر با هم کلاسی هایم در  راهرو مدرسه قدم میزدم و متوجه میشدم که چندنفر به من چپ چپ نگاه می‌کنند با خودم میگفتم حتما دارند با خودشان می‌گویند تا به کسی را به چاقی من ندیده اند. فکر می‌کردم که آیا راهی هست که در مدرسه ناهار نخورم؟ سالن غذا برای یک آدم چاق مثل زمین جنگ است.دوران دبیرستان برایم خیلی سخت بود.

حالا با ناراحتی  به خاطرات دردناکی که داشته ام فکر میکنم. کنجکاو هستم که اگر آن نظرات درد ناک درباره ظاهرم را به من نمی‌دادند،رابطه من با بدنم چگونه تغییر می‌کرد.

چه میشد اگر فقط می‌شنیدم که با ظاهر چاقم هم زیبا هستم.

اگر مانند امروز خودم را تشویق میکردم، رابطه ام با بدنم چه گونه شکل می‌گرفت؟ چه چیزهایی عوض میشدند اگر به من یاد داده بودند که فقط کارهایی را که ازشون لذت میبرم انجام بدم و غذایی که بهم انرژی میده رو بخورم.

چگونه درمورد بدنم فکر می‌کردم از دوران نوجوانی یاد میگرفتم که به نیاز های بدنم پاسخ بدم؟ اگر آنها به من اجازه می‌دادند که خودم باشم یه بچه شاد چاق، چه چیزی تغییر می‌کرد؟

خوشبختانه پیدا کردن انجمن هایی در اینترنت که اعضای آنها نیز تجربیات من را در زندگی شان داشتند باعث درمان من شد و بهم کمک کرد تا تصور قبلیم نسبت به ظاهرم رو از بین ببرم و الان با نظرات منفی که دیگران می‌خواهند درباره خودم باور کنم  مبارزه میکنم و اونهارو با جملات مهربانانه تر جایگزین میکنم:

_چاقی من  مسئله بزرگی نیست

_چاق بودن به این معنا نیست که من شکست خورده ام

_سلامتی من آرامش و خوشحالیمه

_چاقی من نشان دهنده ناسالم بودن من نیست

_لاغر بودن شرط احترام گزاشتن به دیگران نیست

_بدن چاق من نیاز به  مراقبت و دوست داشتن دارد

_بدن من متفاوته، اما زیبا هم هست و آدم های چاق زیادی در دنیا هستند که دارند خوشحال و خوشبخت زندگی میکنن

من اکنون خیلی از آن کودک  بچه 5 ساله لاغر خوشحال ترم.

_یکی از آرزوهام اینه که ما آدم ها بتونیم به بچه هامون چیزهای بهتری درمورد بدن هاشون یاد بدیم. ما باید مراقب باشیم که چه جوری در مورد ظاهر خودمون و بقیه و بچه هامون حرف می زنیم.

بعلاوه باید یاد بگیریم که حرف زدن درباره رژیم برای بچه هامون چه تاثیراتی میتونه داشته باشه و ارزیابی کنیم که چه مطالبی  درباره  سلامتی به بچه هامون میدیم  و باید سلامتی را درست برای آنها معنی کنیم. به آنها یاد بدیم که  سلامتی بر اساس وزن و اندازه تخمین زده نمیشه و شرط  احترام گزاشتن و عشق ورزی و یک زندگی خوشحال نیست.

 فکر میکنم  دنیایی که توش زندگی می‌کنیم چقدر عالی خواهد شد اگر فرهنگ رژیم گرفتن ، ادامه پیدا نمی‌کرد. آدم هایی که مثل من دراین باره فکر می‌کنند خیلی زیاد هستند.

ترس از چاقی و تجربه های تلخ و دردناک باعث به هم ریختن  رابطه ما با بدنمون و متنفر شدن از خودمان میشه زیرا همه ما افراد چاق از کودکی آموختیم که باید از ظاهرم ون خجالت بکشیم نه اینکه اون رو دوست داشته باشیم و بهش احترام بگذاریم.


زینب حسینی

زینب حسینی

سر دبیر